مهشب تاجیک/ رادیو کوچه
ما از اول یک مشت نابهنجار قانون شکن بودیم…از همان اول، این هم کار آخرمان نگاه کن تورو به خدا. ببین چطوری حیثیت یک مملکت را زیر سوال بردیم و در جوامع بینالمللی مملکتمان را سکهی یک پول سیاه کردیم. آب بازی…آن هم با تفنگهای آبپاش چینی…به سر و روی هم آب پاشیدیم…فکر کن همدیگر را خیس کردیم…میدانی یعنی چی…این حرکت را در طول تاریخ ثبت خواهند کرد و لکهی ننگی برای حکومت زمان خودش خواهد شد. ما از اول یعنی از همان وقتی که به دنیا آمدیم یک مشت اراذل و اوباش بودیم. سی سال پیش را یادم نمیآید ولی والدین ما گفتند که تا ما به دنیا آمدیم جنگ شد. یک جنگ خانمانسوز…بسیاری از جوانان وطن را طالع نحس ما اوباش به کشتن داد.
فایل صوتی را از اینجا بشنوید
هر نسل که در این مملکت به دنیا آمدیم به خود نسل سوخته را بستیم…کدام سوختن…کدام حرام شدن…حالا ما یک لباسی را به زور بپوشیم، اگر لباسی را که گفتند نپوشیم یا بر خلاف میل دیگران بنا به میل خودمان بپوشیم بعد چندتایی شلاق بخوریم یا بخریم هوار و حسین دارد؟ نتوانیم با آدمی که دوست داریم در زیر سایهی یک درخت بنشینیم…گپ بزنیم، حالا شاید تازه ما مغزمان خوب کار نمیکرد و مسایل را ناموسی نکردیم بلکه داشتیم دربارهی گویا نقاش کر حرف میزدیم…خدا وکیلی اینهمه لابه و ناله ندارد…نمیشود حرف زد چیز زیادی است…توقع بیجایی است؟
کلاس اول دبستان که بودیم معلممان دانشآموزی را که میخواست راجع به نمرهاش اعتراض کند به زور در سطل آشغال چپاند. کلاس اول دبستان …اعتراض…یک انگل و میکروب داشت بار میآمد و باید جلویش گرفته میشد و ذهنش طوری هدایت میشد که امروز به فجایعی چنین ختم نشود. آبپاشی میکنی هزارتا لباسی پوشیدهای که پوشیدهای خیس که بشوی همه به بدنت میچسبد و برآمدگیهای بدنت نمایان میشود…وا اسلاما…وااسفا
کلاس سوم دبستان معلم قرآن دیو دوسری بود که اگر اَ..اِ…آُ را با قرمز نمینوشتی حدود صد صفحه چنان میزد که خون بالا بیاوری…تو باید بروی به بهشتی که در انتظارت است…باید. تو خامی…لطیفی طفل لطیفی…طفلک تلف میشوی. باید ترا رهنمون شوند تا امروز در خیابان به این حال و روز درنیایی. ولی نمیدانم چرا هرچه ما را رهنمون شدند باز هم ما به ذات اراذلی خود بازگشتیم. از جوراب سپید دست برنمیداشتیم و از ما غافل میشدند زبانههای کفش را در میآوردیم روی شلوار. در این حد اوباشیگری میکردیم.
راهنمایی که بودیم هرروز کیفهایمان وسط کلاس خالی بود که نواری از ابی و داریوش نیاورده باشیم یا پوستری از یک فوتبالیست. که اگر بود کارمان با کرامالکاتبین بود. یک روز مدیر مرا به دفتر مدرسه خواست و گفت تو یک اراذل و اوباشی…فردا جامعه به تو هیچ افتخاری نمیکند و مایهی ننگی…و من فقط نگاه میکردم و در ذهن ترسان و پریشان خودم آینده خالی از هر حجمی را میدیدم. مدیر که نگاههای سرگشته و پریشان مرا دید گفت دفعه آخر است که به خودت عطر میزنی…ای اوباش .
دبیرستان بچهها قدمهایشان به سمت اوباشیگری فیلیتر شده بود. پسرها و دخترها هم را میشناختند و اگر میگرفتنشان بازهم ککشان نمیگزید. میگزید راستش ولی بازهم قرار میگذاشتند. گشت ارشاد آن موقع هم بود و خشونتش هم در همین حد بود. زمان همهی ما را شجاعتر کرد. دیگر هرچه به ما میگفتند نمیپوشیدیم…کمتر میپوشیدیم. الان هم کم میپوشیم بعد میرویم عکسمان را به عنوان یاغی میگیرند و مهر هم کف دستمان میزنند. لاک را ولی ما هر جور هست میزنیم. رنگ است. قشنگ است باعث شادی میشود.
این هم از کار آخرمان. آببازی…چه کردیم…با این یاغیها که ما باشیم چه کنند حالا… میآورندمان در تلویزیون، پلاک به گردن و نقشمان را معرفی میکنند…یاغی، هنجار شکن، برانداز…پارک جای این غلطهاست؟ مثل آدم میروی در پارک مواد مخدر را رد و بدل میکنی، میروی در خانهات مینشینی و ترتیب خودت را میدهی، هیچکس هم به تو کاری ندارد…پارک برای این است والسلام.
و ما هی هنجار میشکنیم هی هنجار میشکنیم و برنامههای اوباشیگری میریزیم. یک چیز را میدانی…آب در هاون نکوب ما دیگر آدم نمیشویم…هیچ نسلی از ما…ما همه ارازل و اوباشیم.

No comments:
Post a Comment